ترنم کلهر

تا که پا بندت شوم از خویش می رانی مرادوست دارم همدمت باشم ولی سربار ، نه
دل فروشی می کنی گویا گمان کردی که بازبا غرورم می خرم آن را در این بازار ، نه
قصد رفتن کــرده ای تا باز هم گویــم بمانبار دیگر می کنم خواهش ولی اصرار ، نه
گه مـرا پس می زنی ، گه باز پیشم می کشیآنچه دستت داده ام نامش دل است افسـار ، نه
شهریار

این شعر رو چند بار برات فرستاده بودم و هر بار با گریه